تبليغاتX
بین الحرمین

شهید حاج محمد ابراهیم همت(سردار خیبر)

در دوازدهم فروردين سال 1334، در خطة ذوق پرور اصفهان، در شهر قمشه، فرزندي مبارك از مادرزاده شد كه مايه افتخار و سربلندي ديار خود شد.

ابراهيم، قبل از اين‌كه چشم به جهان هستي بگشايد، آنگاه كه جنيني ناتوان در رحم مادر بود، به همراه پدر و مادر و خانواده‌اش راهي سرزمين خون و شهادت -كربلاي معلي- شد. او در كربلاي حسيني، با تنفس مادر، بوي خون و شهادت را استشمام كرد و تربت مطهر حضرت اباعبدالله‌الحسين(ع) جان و روانش را عاشورايي كرد. آزادگي، حريت، شهامت، شجاعت، تسليم، رضا، ادب و معصوميت تحفه‌هايي بود كه در آن سرزمين الهي در وجود او شكوفه كرد.

محمدابراهيم در سايه محبتهاي پدر و مادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكي را سپري كرد. اين دوران نيز همانند زندگي بسياري از كودكان هم سن و سال او طبيعي گذشت.

مادرش مي‌گويد كه ابراهيم در پنج سالگي به نماز ايستاد و به مسجد رفت و پدرش به ياد مي‌آورد وقتي به سن ده سالگي رسيد، سوره مباركه يس و تعدادي از سوره‌هاي قرآن را فراگرفته بود.

با رسيدن به سن هفت سالگي وارد مدرسه شد. در دوران تحصيل از هوش و استعداد فوق‌العاده‌اي برخوردار بود، به طوري كه توجه همه را به خود جلب مي‌كرد.

ابراهيم از همان سنين كودكي و هنگام فراغت از تحصيل، به ويژه در تعطيلات تابستان، با كار و تلاش فراوان مخارج تحصيل خود را به دست مي‌آورد و از اين راه به خانواده زحمت‌كش خود نيز كمك مي‌كرد. او با شور و نشاط و محبتي كه داشت، به محيط گرم خانواده صفا و صميميت دو چندان مي‌بخشيد.

پس از اتمام دوران ابتدايي و راهنمايي، وارد مقطع دبيرستان شد. او در دوران تحصيلات متوسطه اشتياق فراواني به رشته داروسازي نشان مي‌داد. گرچه وضع مالي پدرش در آن حد نبود كه بتواند براي فرزند علاقه‌مندش بعضي لوازم پزشكي را تهيه كند، با اين حال از آنچه برايش مقدور بود، دريغ نمي‌ورزيد. خود ابراهيم نيز با مبلغ اندكي كه از كار در مزرعه يا جاي ديگر به دست مي‌آورد، توانسته بود بخشي از امكانات مورد نيازش را فراهم كند.

در سال 1352 ديپلم گرفت و در كنكور سراسري شركت كرد. خانواده‌اش آرزو داشتند نامش را در ليست پذيرفته‌شدگان دانشگاه ببينند ولي چنين نبود. وقت اعلام نتايج، اسم ابراهيم در صدر اسامي ذخيره‌ها قرار داشت. پس از پايان مهلت ثبت نام و انصراف برخي از دانشجويان، انتظار مي‌رفت كه اين‌بار ابراهيم به دانشگاه راه يابد ولي در كمال تعجب ديده شد كه اسامي تني چند از ذخيره‌ها كه رتبه آنها پايين‌تر از وي بود، اعلام گرديد ولي از نام او نشاني نيست.

پس از آن، ابراهيم تلاش بسياري كرد؛ اعتراض كتبي نوشت و جر و بحث زيادي كرد ولي به دليل نفوذ صاحب منصبان آن زمان در آموزش عالي راه به جايي نبرد و حق او ضايع شد.

عدم موفقيت ابراهيم در ورود به دانشگاه نتوانست خللي در ارادة او به وجود آورد. در همان سال، پس از قبولي در امتحانات ورودي «دانشسراي تربيت معلم اصفهان» براي تحصيل عازم اين شهر شد.

دو سال بعد، با اتمام تحصيل، به خدمت سربازي رفت؛ اگر چه راضي نبود زير پرچم رژيمي كه مخالف آن بود دو سال عمر گرانبهاي خود را تلف سازد. بنا به گفته خودش، تلخترين دوران جواني او همان دوران سربازي بود. در همين مدت توانست با برخي از جوانان روشنفكر و انقلابي مخالف رژيم ستم شاهي آشنا شود و به تعدادي از كتابهايي كه از نظر ساواك و دولت آن روز ممنوعه به حساب مي‌آمد، دست يابد. مطالعه آن كتابها كه به طور مخفيانه و توسط برخي از دوستان برايش فراهم مي‌شد، تاثيري عميق و سازنده در روح و جان او گذاشت و به روشنايي انديشه‌اش كمك شاياني كرد.

در سال 1356، پس از بازگشت به زادگاه و آغوش گرم و پرمهر خانواده، شغل معلمي را برگزيد. او در روستاهاي محروم و طاغوت‌زده مشغول تدريس شد و به تعليم فرزندان اين مرز و بوم همت گماشت. ابراهيم، در روزگار معلمي، با تعدادي از روحانيون متعهد و انقلابي آشنا شد و در اثر همنشيني با علماي اسلامي مبارز، با شخصيت ژرف حضرت امام خميني(ره) آشنايي بيشتري پيدا كرد و نسبت به آن بزرگوار معرفتي عميق در وجود خود ايجاد كرد.

هر روز آتش عشق به امام(ره) در كانون جانش شعله‌ور مي‌شد. او سعي وافري داشت تا عشق و علاقه به امام(ره) را در محيط درس گسترش دهد و جان دانش‌آموزان را كه ضميرشان به صافي آب و آيينه بود، از عشق «روح‌الله» لبريز سازد.

او در خصوص امام(ره) و احكام مترقي اسلام همواره به بحث مي‌نشست و دانش‌آموزان را به مطالعة كتابهاي سودمند و روشنگر ترغيب مي‌نمود. همين امر سبب شد كه در چندين نوبت از طرف ساواك به او اخطار شد لكن روح سركش و بي‌باك او به همة آن اخطارها بي‌توجه و بي‌اعتنا بود. او هدف و راهش را بدون تزلزل و تشويش پي مي‌گرفت و از تربيت شاگردان لحظه‌اي غفلت نورزيد.

با گسترده شدن امواج خروشان انقلاب، ابراهيم نيز فعاليتهاي سياسي خود را علني كرد. حضور او در پيشاپيش صفوف تظاهركنندگان و سفر به شهرهاي اطراف براي دريافت و نشر اعلاميه‌هاي رهبر كبير انقلاب و ضبط و تكثير نوارهاي سخنراني ايشان و ساير پيشگامان انقلاب، خاطراتي نيست كه به سادگي از اذهان مردم شهر و اعضاء خانواده و دوستانش محو شود.

وقتي انقلاب به ثمر رسيد و اماكن اطلاعاتي ساواك شهرضا به دست مردم انقلابي فتح شد، پروندة سنگيني از ابراهيم به دست آمد. در اين پرونده بيش از بيست گزارش و خبر مكتوب در تاييد نقش فعال وي در صحنة تظاهرات و شورش عليه رژيم شاه به چشم مي‌خورد كه در صورت عدم پيروزي انقلاب، مجازات سنگيني براي او تدارك ديده مي‌شد. تيمسار «ناجي»، فرمانده نظامي وقت اصفهان، دستور داده بود كه هر جا او را ديدند با گلوله مورد هدف قرار بدهند.

ابراهيم پس از ابراز لياقت در طول مبارزات و فعاليتها، چه قبل و چه پس از انقلاب اسلامي، در تشكيل سپاه پاسداران قمشه نيز نقش چشمگيري داشت. او عضويت در شوراي فرماندهي سپاه پاسداران و مسؤوليت واحد روابط عمومي را به عهده گرفت و فعاليتهاي خود را بعدي تازه بخشيد.

به دنبال غائله كردستان، به شهرستان پاوه عزيمت كرد و مسؤوليت روابط عمومي سپاه آن‌جا را به عهده گرفت. پس از يك سال خدمت در كردستان، به همراه حاج احمد متوسليان، به مكه مشرف شد.

با شهادت «ناصر كاظمي» به فرماندهي سپاه پاوه منصوب شد و تا آغاز جنگ تحميلي در اين سمت باقي ماند.

با شروع عمليات رمضان، در تاريخ 23/4/61 در منطقه شرق

بصره، فرماندهي تيپ 27 محمدرسول‌الله(ص) را به عهده گرفت و بعدها با ارتقاء اين يگان به لشكر، تا زمان شهادتش، در سمت فرماندهي آن لشكر انجام وظيفه كرد.

در عمليات مسلم‌بن‌عقيل(ع) و محرم در سمت فرمانده قرارگاه ظفر، سلحشورانه با دشمن متجاوز جنگيد. در عمليات والفجر مقدماتي، مسؤوليت سپاه يازدهم قدر را كه شامل: لشكر 27 حضرت رسول(ص)، لشكر 31 عاشورا، لشكر 5 نصر و تيپ 10 سيدالشهدا بود، به عهده گرفت.

سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشكر 27 تحت فرماندهي او در عمليات والفجر چهار و تصرف ارتفاعات كاني مانگا هرگز از خاطره‌ها محو نمي‌شود.

اوج حماسه آفريني اين سردار بزرگ در عمليات خيبر بود. در اين مقطع، حاج همت تمام توان خود را به كار گرفت و در آخرين روزهاي حيات دنيوي‌اش، خواب و خوراك و هرگونه بهرة مادي از دنيا را برخود حرام كرد و با ايثار خون خود برگي خونين در تاريخ دفاع مقدس رقم زد.

سرانجام، فاتح خيبر -سردار بزرگ اسلام حاج محمدابراهيم همت- در تاريخ 17 اسفندماه سال 1362 در جزيره مجنون به ديدار معبود خويش شتافت و به جمع دوستان شهيدش ملحق شد. روحش شاد و ياد جاودانه‌اش گرامي باد.

 

 


 

نوشته شده توسط یه بسیجی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


پاسخ بعضی نظرات...

با سلام به دوستان گرامی

دوستی برای من نظر می گذاشت که کارتون سانسوره و نظرات را پس از تائید میگذارید.باید بگم دوست عزیز ما یک بار نظرات را بدون تائید گذاشتیم تا میتونستید حرف های رکیک زدید با این حساب بازم جوابتون را دادم.جای دیگر همین دوست برای ما نوشته بود که زن صفت هستیم این حرف خیلی خنده داره ما زن صفت نیستیم بلکه شما زن صفتید چرا؟

چون که حتی جرات نکردید آدرس ایمیلتون را بذارید شما از ترس حتی آدرس ایمیلتون را هم نذاشتید با این حا چطور میخواهید روبروی ما بایستید؟

این همه حرفها و حدیث هایی که شما زدید از سر عصبانیته.عصبانیتی که نتونستید به رویاتون برسید.

قتل ندا آقا سلطان به گردن ما انداختید قتل خیلی های دیگر را هم به گردن ما انداختید...

شما خودتون هم خوب میدونید که آقا سلطان را کی کشته؟

همون طرفدارای خودتون این کار را کردند.با این حال روزی بود که به مولایمان و مولای مومنان آقا امیرالمومنین نیز در کوفه تهمت میزند و دشنام میدادند اما با این حال یاد او برای ما بسیار عزیز مانده است.

شما هر تهمتی که میخواهید به ما بزنید هر دشنامی که بخواهید به ما بدهید با این حال جانمان فدای ولایت فقیه است...

 

جانم فدای رهبر


 

نوشته شده توسط یه بسیجی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت


عذر خواهی...

با سلام ببخشید که چند وقتی نبودم قبل از هرچیز باید تشکر کنم به خاطر این همه نظر که موقعی نبودم داده بودید البته من تا جایی که میتونستم پاسخ دادم مخصوصا باید عذر خواهی بکنم که حرص بسیاری از دشمنان اسلام را در اوردم که ترس درون سینه هاشون حلقه زده و تنها به خودشون جرات دادند که در اینترنت رودروی ما بایستند.

در ضمن مطلب موارد تاکتیکی ضد شورش در یکم تیرماه سال ۱۳۸۷ ارسال شده و بازهم عذر خواهی میکنم که خبر نداشتم یک سال بعدش چه اتفاقی می افته.

حتما برای دیدن پاسخ نظراتتون به قسمت نظرات عملیات تاکتیکی ضد شورش برین.


 

نوشته شده توسط یه بسیجی در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت


عذر خواهی

با سلام خدمت تمامی دوستان که نظر دادند شرمنده که این چند ماهه نبودم راسیتش من مسئول انجمن آموزش های نظامی سایت بسیجیان شدم برای همین زیاد اینور را وقت نمیکنم برسم با این حال از همه شما متشکرم جناب آقای امیررضا از شما هم متشکرم ما که چیزی بلد نیستیم انشاالله بیایید و در سایت بسیجیان از شاگردانتون باشیم.

 

 


 

نوشته شده توسط یه بسیجی در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت


القدس لنا

القدس لنا

 


 

نوشته شده توسط یه بسیجی در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت


شهر الرمضان...

فرارسیدن ایام مبارک رمضان بر تمامی مسلمانان گرامی باد. به همین مناسبت این عکسها را برای شما گداشتم در ضمن اگر کسی تم ۶۳۰۰ خواست بگه در چه قاالبی باشه تا براش طراحی کنم.


 

نوشته شده توسط یه بسیجی در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت


آخرین پلاک

دو ماهي مي‌شد كه در اطراف پاسگاه سميه _ منطقه‌ي فكه _ مستقر شده بوديم. هر روز از طلوع تا غروب خورشيد، زمين منطقه را جست‌وجو مي‌كرديم، ولي حتي يك شهيد هم نيافته بوديم. برايمان خيلي سخت بود. در آن هواي گرم با امكانات محدود و هزار مشكل ديگر، فقط روز را به شب مي‌رسانديم. روزهاي آخر همه نااميد بودند و من از همه بيشتر. دو سال بود كه در آتش حضور در گروه تفحص مي‌سوختم و پس از التماس بسيار توانسته بودم جزو اين گروه شوم، ولي آمدنم بي‌فايده بود. اول فكر مي‌كردم آن موقع‌ها سنم كم بوده و نتوانسته‌ام در جبهه‌هاي جنگ حضور داشته باشم اما حالا جبران مافات مي‌كنم ولي...
روز عيد غدير خم بود، طبق روال هر روز وسايل كارمان را برداشتيم و سوار تويوتا وانت شديم و راه افتاديم. وقتي به منطقه‌ي مورد نظر رسيديم، همه پياده شديم، ولي حاج صارمي _ مسئول اكيپ تفحص لشكر 31 عاشورا مستقر در منطقه‌ي فكه _ پياده نشد. وقتي با تعجب نگاهش كرديم، گفت: «من ديگر نمي‌توانم كار كنم؛ چرا بايد دو ماه كار كنيم و حتي يك شهيد هم پيدا نشود. من از همه شكايت دارم. چرا خدا كمكمان نمي‌كند. مگر اين بچه‌ها به عشق امام حسين (ع) و حضرت زهرا (س) نيامده‌اند؟چرا...
بيل مكانيكي شروع به كار كرد و ما هم چهار چشمي پاكت بيل را مي‌پاييديم تا شايد نشاني از يك شهيد بيابيم. دستگاه سومين بيل را پر از خاك كرد كه همه با مشاهده‌ي جمجمه‌ي يك شهيد در داخل پاكت بيل فرياد سر داديم. فرياد يا زهرا (س) دشت فكه را پر كرد. پريديم تو گودال و شروع كرديم به جست‌وجو. بدن شهيد زير خاك بود. آن را درآورديم. اولين بار بود كه با پيكر يك شهيد روبه‌رو مي‌شدم. حالتي داشتم كه وصف‌ناپذير است.
به اميد يافتن پلاك يا نشان هويتي از جنازه، تمام آن قسمت را زير و رو كرديم، اما هيچ چيز نيافتيم. خوشحاليمان ناتمام ماند. همه در دل دعا مي‌كرديم كه پس از نااميدي دو ماهه، خداوند دلمان را شاد كند. كمي آن سوتر، جنازه‌ي دو شهيد ديگر را پيدا كرديم. دومي داراي پلاك و كارت شناسايي بود و سومي بدون هيچ نام و نشاني.
صارمي كه خوشحالي مي‌نمود، خاك‌هاي اطراف را الك مي‌كرد تا شايد پلاكش را پيدا كند. تلاشش بي‌نتيجه بود. از يك طرف خوشحال بوديم كه عيديمان را گرفته‌ايم و از طرف ديگر دو شهيد بي‌نام و نشان خوشحالي و آرامش را از دل‌هايمان مي‌زدود. چاره‌اي نبود. بايد با همان وضع مي‌ساختيم. پيكر شهيدان را برداشتيم و برگشتيم وبه مقر. هيچ‌كدام روي پاهايمان بند نبوديم. قرار شد نمازمان را بخوانيم و پس از صرف ناهار برگرديم به منطقه‌ي تفحص.
عصر راه افتاديم. از توي ماشين كه پياده شديم، ذكر دعا روي لب‌هايمان بود. آرام راه افتاديم تا محل كشف پيكرها. انگار داشتيم روي زمين پر از تيغ راه مي‌رفتيم. دل توي دلمان نبود. يكي از بچه‌ها كه جلوتر از همه بود، فرياد كشيد: «پلاك... پلاك را پيدا كردم».
دويد و شيرجه رفت روي خاكي كه آن‌قدر آن را الك كرده بوديم، نرم نرم بود. برخاست. زنجير يك پلاك لاي انگشتانش بود. شروع كرديم به جست‌وجو. چهار دست و پا روي زمين از اين سو به آن سو مي‌رفتيم و چشم‌هايمان زمين را مي‌كاويد تا اين‌كه پلاك شهيد را پيدا كرديم.
هوا تاريك شده بود و ما هم‌چنان چشم به زمين داشتيم. هنوز از سومين شهيد نشاني براي شناسايي نيافته بوديم و دلمان نمي‌خواست برگرديم به مقر. گريه‌ام گرفته بود. در دل گفتم: «يا علي! عيد‌مان را دادي ولي چرا ناقص...».
صداي صارمي از كنار تويوتا وانت درآمد كه اعلام مي‌كند كار را تعطيل كنيم.
بيل‌هاي دستيمان را برداشتيم و راه افتاديم طرف ماشين. اصلاً دلمان نمي‌خواست از آن‌جا برويم.
برگشتيم و ولو شديم توي چادر. هوا گرم بود، يك‌دفعه فرياد عموحسن از بيرون چادر بلند شد: «مژده بدهيد. ..».
آمد و جلوي در چادر ايستاد و پيروزمندانه دست به كمر زد. نگاهش كرديم كه يك پلاك را بالا آورد و جلوي صورت گرفت. برخاستيم و كشيده شديم طرفش. يكي پرسيد: «چيه عمو حسن؟ از كجا آورديش؟» عمو حسن از ته دل خنديد و گفت: «مال آن شهيد مفقود است. لاي استخوان‌هاي جمجمه‌اش بود....». بچه‌ها خنديدند و من در دل گفتم: «ممنونم آقا! عيديمان كامل شد».

منبع :كتاب كرامات شهدا
راوي : گروه تفحص لشگر 31 عاشورا


 

نوشته شده توسط یه بسیجی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت


اسلام علی الحسین و اخی الحسین و علی بن الحسین

با سلام خدمت به تمامی بچه های عزیزی که به من پیام دادند.از همتون متشکرم و انشاالله عیاد بزرگ شعبانیه بر همه شیعیان واقعی اهلبیت مبارک باشه.


 

نوشته شده توسط یه بسیجی در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت


اقرا...

صدای غریبی از غار میاید...

صدای مناجات اما این وقت شب و در تاریکی...

چه صدای زیبایی و چه مناجات دل ربایی....

خدای من انجا را نگاه کن غار نورانی شد ولی اتش چنین نور زیبا و سفیدی را ندارد

چه میگوید...

میگوید:اقرا... اقرا باسم ربک الذی خلق...

چگونه بخوانم در حالی که من سوادی ندارم....

خدای من محمد(ص) در حال خواندن است....

او به پیامبری برگزید...

اللهم صلی علی محمد وال محمد و عجل فرجهم

 


 

نوشته شده توسط یه بسیجی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت


چریک و ارایش چریکی

در ماموریت‌های چریکی آرایش صورت و بدن و همرنگ شدن با محیط اگر اصلی ترین فعالیت نباشه حداقل از مهمترین کارهاست. استتار موفق باعث میشه که حتی در صورت دیده شدن توسط دشمن هدف گرفتن شما مشکل‌تر بشه. شاید بگید خب حالا با اومدن دوربین‌های مادون قرمز دیگه فرقی نمی‌کنه ما چه لباسی بپوشیم و دشمن ما رو شناسایی می‌کنه. دوست عزیز اولا تمام نیروهای دشمن مادون قرمز ندارن. ثانیا عقل حکم می‌کنه که یه چریک احتیاط رو رعایت کنه. ثالثا در مورد فریب مادون قرمز هم راه‌هایی وجود داره.

همه می‌دونید که پوست بدن به راحتی نور رو منعکس می‌کنه که دلیل اصلی آن وجود چربی روی پوسته. البته پوست‌های خیلی تیره (سیاه) هم خیلی انعکاس نور دارن که باید کنترل بشه. استتار در ساده‌ترین تعریف یعنی همرنگ شدن با محیط و یه سرباز باید عادت کنه در هر شرایط عملیاتی استتار صورت رو رعایت کنه. هر چند که براش ناخوشایند باشه. مناطق اصلی صورت که انعکاس نور زیادی دارن عبارتند از : پشانی ، استخوان گونه‌ها ، دماغ ، چانه و گوش‌ها. و جاهایی که به طور طبیعی سایه دارند نیز عبارتند از دور چشم ، زیر دماغ و زیر چانه. البته علاوه بر صورت بعضی از جاهای بدن هم باید به دقت استتار بشن که شامل: پشت گردن ، بازو ، مچ دست ( محل بستن ساعت) و منطقه بین پوتین و گتر شلوار ( چون ممکنه پا قسمتی از ساق پا معلوم باشه ) البته هیچ وقت از کف دست غافل نشین.
در اصوا نظامی سه نوع منطقه عملیاتی دارم که نیاز شدید به استتار در اونا احساس می‌شه:
1- مناطق سبز روشن / جنگل‌ها در فصل بهار و تابستان و مراتع
2- مناطق خاکی / صحرا و کوهستان‌ها در مناطق گرم و خشک و تا حدودی جنگل‌ها در فصل پاییز
3- مناطق سفید / نمکزارها و مناطق برفی

استتار نظامی به طور شخصی باید از اصولی پیروی کنه وگرنه ممکنه از توانایی‌های چریک کم کنه که عبارتند از:
دوام زیاد ، ظاهر وحشتناک و رعب‌انگیز بخشیدن ، مقاومت به عرق ، آسانی کاربرد ، راحتی در پاک کردن ، تراز بودن آرایش با نوع لباس (هیچ احمقی با لباس استتار برف صورتش رو سیاه نمی‌کنه) ، عدم تاثیر روی دید و تیر سرباز ، بی بو ، عدم ایجاد بیماری پوستی و عدم امکان بلع مواد استتار.
دقت کنید که یک استتار متراکم و حرفه‌ای می‌تونه روی دوربین‌های مادون قرمز هم اثر گذاشته و دشمن رو فریب بده.
باز هم دقت کنید که هدف شما از استتار این نیست که خود را نقاشی کنید. بلکه هدف فقط کم کردن انعکاس نور محیط است و استتار خیلی زیاد خودش موجب افشای محل چریک می‌شه.
یک قاعده کلی درباره استتار صورت وجد داره که با درک این قاعده شما می‌تونید یه رنگ‌امیزی موفق داشته باشید:
1- برای مناطقی که عوارض زمین ( هر چیزی که روی زمین وجود داره شامل درخت، بوته، ساختمان، تپه، کوه و ...) از قامت سرباز کوتاهتر هستن مثل کویر یا مناطق کوهستانی با درختان کوچک استتار صورت باید افقی باشد. یعنی با رنگ‌های سبز، قهوه‌ای و سیاه ( بسته به نوع محیط ) روی صورت خود از راست به چپ یا بالعکس خط‌کشی کنید. درست مثل اقوام سرخپوست.
2- در مناطق ذوعارضه( با عوارض زیاد و بلند ) آرایش صورت عمودی بیشتر جواب می‌ده. یعنی از بالای پیشانی تا زیر گردن طوری خط‌کشی کنید که مناطق حساس هم رنگی بشن.

حالا از چه چیزهایی برای رنگ کردن استفاده کنیم.
بهترین وسیله برای این کار پودر ذغاله. یعنی همین ذغال معمولی رو پودر کرده و اگه دوست داشتین با کمی روغن گیاهی مخلوط کنید و به صورت بمالین. اگه کمی تنبل تشریف دارین پس از واکس استفاده کنین. البته در صورتی که پوستتون حساسیت نداره و از بوی واکس بدتون نمی‌یاد. اگر هم می‌خواین پر ملات کار کنید می‌تونید از مداد آرایشی خانم‌ها استفاده کنید که همه رنگش تو بازار موجوده و بهترین و پرخرج‌ترین گزینه هم محسوب می‌شه. اگر هم مثل من یه بسیجی‌یه تنها و بی‌پول هستین می‌تونید از گل رس استفاده کنید و گل خیس شده رو به صورت بمالین. البته سعی کنید تا پایان کار گل رو تر نگه‌دارین و گرنه صورتتون مشل چوب خشک می‌شه.




فکر نمی‌کنم مطلب دیگه‌ای باقی مونده باشه. در مورد لباس‌های استتار هم بعدا توضیح می‌دم. مطلب بعدی احتمالا در مورد تکاوران ارتش جمهوری اسلامی (کلاه سبزها ) هست که گیر آوردن مطلب راجع به این عزیزان خیلی سخته. ان‌شاء الله سعی می‌کنم در همون مقاله در مورد برخی شبهات درباره قدرت سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی هم بحث کنیم که متاسفانه برخی عناصر سودجو با استفاده از بعضی از افراد ساده‌لوح سعی دارن بین مردم در مورد قدرت سپاه و ارتش تفرقه بندازن.


 

نوشته شده توسط یه بسیجی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت